یک پیام - فقط همین
لعنت به این دنیا، بعد از اون ماجرا به خودم قول داده بودم به هیچ بهانه ای دوباره قلبم رو به کسی ندم، حتی یه دفعه، حتی یه لحظه، اما چند وقت بود قولم یادم رفته بود، چون که ... خیلی برام عزیز بود، خیلی دوسش داشتم، اینقد برام عزیز بود که حتی بعضی وقتها خودمو براش لوس میکردم، خیلی آروزها داشتم باهش، بقدری که همیشه و همه جا به یادش بودم، حتی تو خواب می دیدمش، گذشت و گذشت تا اینکه یه شب با اینکه خیلی خسته بودم موندم تا با اون باشم، مثه خیلی وقتها قلبم تو دستاش بود، میدونی خیلی خوشحال بودم، خیلی ذوق داشتم، اون لحظه های شب برام قشنگ بودن دوست نداشتم که اصلن هیچ وقت صبح بشه، ولی هنوز خیلی نگذشته بود که نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاد یدفعه قلبم از دستش افتاد، ای وای جوریم افتاد زمین که وقتی قلبم خورد زمین، تیکه تیکه شد ،قلبم خُرد شد. میدونستم حواسش بهم نبود، اصلا اون که مقصر نبود، گناهی نداشت، خودم مقصر بودم، آره قولم یادم رفته بود و بی احتیاطی کرده بودم، بغض گلمو گرفت، نفسم بند اومد، دلم شروع کرد لرزیدن، دستام رعشه گرفتن، اینقد که دیگه حتی نتونستم خُردهای قلبمو از روی زمین جمع کنم، ولی اون بازم حواسش به من نبود، هیچ متوجه نشد که داغون شدم، حتی یه ذره، فقط، فقط تونستم یه خداحافظی کوچولو باهاش کنم و خیلی زود برم تا یه وقت از حال داغونم خبر دار نشه، چون دوس نداشتم یه وقت ناراحت بشه
*****************************************
لطفا نظر فراموش نشه – ممنون